تبلیغات
حرفهایی ازجنس نگفتن

تقدیم به آنکس که آفتاب مهرش از آستان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد...


نویسنده :عرفان
تاریخ:جمعه 4 آذر 1390-08:38 ب.ظ

یه حرفایی...

حرفهایی هست برای گفتن که اگرگوشی نبود

 نمیگوییم وحرفهایی هست برای نگفتن،حرفهایی که

 هرگزسربه ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

وسرمایه ماورایی هرکس،حرفهایی است که برای

 نگفتن دارد،حرفهایی که پاره های بودن آدمی اند

وبیان نمیشوندمگرآنکه ...

                          مخاطب خویش رابیابند!!

 

توجه!!!

این مطلب ثابت بوده وهمیشه در اول مطالب دیگر

 قرارمیگیرد ومطالب تازه بعدازاین مطلب قرار میگیرند.

                              

                                باتشکرازحضورسبزتان






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:سه شنبه 6 اسفند 1392-03:09 ب.ظ

اگر بتوانم یک‌بار دیگر زندگی کنم...

اگر بتوانم یک‌بار دیگر زندگی کنم!

می‌کوشم بیشتر اشتباه کنم

نمی‌کوشم بی‌نقص باشم.

راحت‌تر خواهم بود

سرشارتر خواهم بود از آن‌چه حالا هستم

در واقع، چیزهای کوچک را جدی‌تر می‌گیرم

کمتر بهداشتی خواهم زیست

بیشتر ریسک‌ می‌کنم

بیشتر به سفر می‌روم

غروب‌های بیشتری را تماشا می‌کنم

از کوه‌های بیشتری صعود خواهم کرد

در رودخانه‌های بیشتری شنا خواهم کرد

جاهایی را خواهم دید که هرگز در آن‌ها نبوده‌ام

بیشتر بستنی خواهم خورد، کمتر لوبیا

مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت

 و دشواری‌های تخیلی کمتری

من از کسانی بودم

که در هر دقیقه‌ی عمرشان

زندگی محتاط و حاصلخیزی داشتند

بی‌شک لحظات خوشی بود اما

اگر می‌توانستم برگردم

می‌کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم

اگر نمی‌دانی که زندگی را چه می‌سازد

این دم را از دست مده!

از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی‌روند

بدون دماسنج

بدون بطری آب گرم

بدون چتر و چتر نجات

اگر بتوانم دوباره زندگی کنم

 سبک سفر خواهم کرد

اگر بتوانم دوباره زندگی کنم

می‌کوشم پابرهنه کار کنم

از آغاز بهار تا پایان پاییز

بیشتر دوچرخه‌سواری می‌کنم

طلوع‌های بیشتری را خواهم دید 

و با بچه‌های بیشتری بازی خواهم کرد

اگر آنقدر عمر داشته باشم

 اما حالا هشتادو پنج ساله‌ام

و می‌دانم رو به موتم!!!




شما اگه میتوانستید دوباره زندگی کنید چکار میکردید؟؟؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:سه شنبه 6 اسفند 1392-03:04 ب.ظ

پابلو نرودا

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

 صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و

 لبخند زدی!!!

 وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

 سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات

 گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی!!!

 وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

 صبحانه مو آماده کردی و برام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی

 گفتی بهتره عجله کنی ،داره دیرت می شه!!!

 وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم

 بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری

 بعد از کارت زود بیا خونه!!!

 وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

 تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم

 ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی!!!

 وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم

 تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی!!!

 وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم

 و تو به من لبخند زدی!!!

 وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم 

در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم 

من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای

 من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود!!!

 وقتی که 80 سالت شد ، این تو بودی که گفتی که

 من رو دوست داری نتونستم چیزی بگم فقط اشک

 در چشمام جمع شد اون روز بهترین روز زندگی من بود ،

 چون تو هم گفتی که منو دوست داری! 


به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

 و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی

 که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

 اون دیگر صدایت را نخواهد شنید!! 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:دوشنبه 4 آذر 1392-01:06 ق.ظ

غفلت...

وقتی جبرییل به حضرت محمد گفت:


بخوان و او گفت خواندن نمیدانم 

هزار و صدوشصت ویک سالبود که 

کوروش کبیر منشور حقوق بشر را نوشته بود...


کمی به خود بیاییم...

ببینیم چه بودیم وچه شدیم...

کجا بودیم و به کجا رسیده ایم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:سه شنبه 2 مهر 1392-11:32 ب.ظ

از نامه های نادر ابراهیمی به همسرش...


همسفر!

در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد میگذرد،

 بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند،

خواهش می کنم!

 مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را،

 به همان شدت، دوست داشته باشم.

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه،

 مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را،

 یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی،

 و رویاهامان یکی.هم سفر بودن و هم هدف بودن،

 ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل

 توقف است.

عزیز من!

دو نفر که عاشق اند،

 و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، 

حجاب برفی قله ء علم کوه، رنگ سرخ و 

بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که 

یا عاشق زائد است یا معشوق.و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها

                         گذشتن است.

اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن

 در "حضور" است،نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

 اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، 

بگذار یکی نباشد.بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که 

مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.اما نخواهیم 

که بحث، ما را به نقطه ء مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، 

نه فنای متقابل.اینجا، سخن از رابطه ی عارف 

با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره ء واقعیت ها و حقیقت های عینی

 و جاری زندگیست.بیا بحث کنیم.بیا معلوماتمان 

را تاخت بزنیم.بیا کلنجار برویم.
اما سرانجام 

نخواهیم که غلبه کنیم.بیا حتی اختلافهای اساسی

 و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، 

تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال

 و زندگی می بخشد،نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... 

حفظ کنیم.من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم،

 بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.



عزیز من!

                  ...بیا متفاوت باشیم ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:شنبه 9 شهریور 1392-03:07 ب.ظ

درد دل من...

نمیدونم تا حالا به سرتون اومده یا نه...


ولی امیدوارم که هیچوقت تجربش نکنین...

احساس پوچی...بی هدفی...بلا تکلیفی...

با خودت...با خدات...با همه مشکل داری...

من این روزا این حس و حالو دارم..

حس بدیه...نمیدونی چکار کنی...

مثل بید با هر بادی میلرزی و 

مثل پر کاه به هر سویی پرواز میکنی

که شاید دریچه نجاتی باز شود

که شاید دستی تورا نجات دهد 

واز بیخود به خودت  کشاند

احساس میکنم که افسرده شدم

هیچ چیزی شادم نمیکنه

به هیچ چیز دلخوش نیستم 

حتی زندگی برایم سخت شده 

نفس کشیدن برایم دشوار شده

خودمو تنها میبینم با کوله باری از غم...

درد...تنهایی امااااااپراز عشق...

البته نمیدانم چه حکمتیست که من دارم

چون هرجا که عشق باشه غم و غصه از اونجا دوره 

ولی چون من با همه فرق دارم 

پس عشقم هم با بقیه فرق داره

قصه عشق من پراز غم و درده

البته دردی که شیرینه ولی
 
دیگه داره تلخم میکنه

میدونم که صد در صد پایان تلخی در انتظار 

من و عشقم هست

دور وبرم پره از آدمهای جور واجور

آدمهایی که دوستشون دارم و دوستم دارن

پدر مادر خواهر برادر زن داداش و همه فامیل 

ولی اونی که باید باشه نیست...

کسی که روحمه...نفسمه...آرامش قلب خستمه...

شاید بگین که بی انصافم و نا شکر

ولی نه...باور کنین هرگلی بو و خاصیت خاص خودشو داره

پدر و مادر و بقیه جای خودشونو دارن 

هیچکس نمیتونه جای خالی کس دیگه ای رو پر کنه

نه...نمیشه...

میخوام از اینجا باهاش حرف بزنم

حرف دلمو...

نفسم...این روزا حس عجیبی دارم

یه حسی که بهم میگه که قرار نیست به آینده برسم...

حس اینکه وقتم کمه وراه بسیار

حس سفری بی برگشت

کوله بارم بر دوش

سفری میباید

سفری بی همراه 

سفری سخت 

سفری جانفرسا

ولی من که به معجزه عشق ایمان دارم 

هراسی نیست در من

مرا باکی نیست

آری هیچ در کوله بارم نیست 

اما نه خدایا 

ره توشه ای دارم

عشق!!!

عشقی که تو خود به من هدیه کردی...

عشقی زمینی که مرا به معراج دلت کشاند...

عشقی بی فرجام که مرا به وادی جنون کشاند

نه نه هیچ نگرانم نیست

شاید این است رسالت عشق من...

عشقی که منشا الهی دارد

ومن زمزمه کنان:

که آری ذهن ما باغچه است 

گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من 

علف هرز است که در آن میروید...

ومن اکنون فریاد زنان که ای عشق پاک من

من تورا که نه در ذهن که در روح و روانم کاشته ام

وهیچ باکم نیست از فرجام این عشق آسمانی...

چند کلامی به زبان ساده برایت مینویسم


که دیگر خسته شدم از رعایت نکات که مثلا 

بفهمانیم که ماهم آری..سرمان میشود

عزیز دل من 

بدان که تنها امید قلب خسته من تویی

مایه آرامش روح و روانم تویی

بدان که دیگر منی وجود ندارد و 

سراپا تویی

تویی که منو با خودم..با خدام ..با عشق اشنا کردی

توبودی که معنای پاک بودن و پاک زیستن رو نشانم دادی

نه هیچ ترسی ندارم از حرف و کنایه های مردم و 

با تمام نیرو داد میزنم که:

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هردوجهان آزادم





دل نوشت:

              خیلی دلم گرفته بود...ببخشید اگه زیاد شد و 

              به دل میزنه ولی اینو نه برای تعریف و تمجید که

              عالی بود و زیبا بود و این حرفا ننوشتم بلکه برای دل

               بدبخت خودم نوشتم و هر کس که عشق مهمان 

             دلش باشد میداند که چه میگویم و دردم چیست.

             تازه باز اونجوری که خواستم نتونستم حرفامو بگم


                راستی همش نوشته خودم بود و از دلم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:سه شنبه 29 مرداد 1392-01:06 ب.ظ

جملات ناب...

در آغوشم که میگیری...


آنقدر آرام میشوم که فراموش میکنم

                              باید نفس بکشم!!!

.................................................................

آهوی نازم مرا دوست داشت اگر!!!!

              گرگان شهر میگذاشتند....
.................................................................

آزادی حقیقی آن نیست که

 هرچه میل داریم انجام دهیم بلکه آن است که

آنچه را که حق داریم انجام دهیم!!!
.................................................................

دیگر از تنهایی خسته ام...

به کلاغها زیر میزی میدهم تا قصه ام راتمام کنند!!!
................................................................

گاهی میان وسعت دستان خالی ام 

حس میکنمکه دار وندارم نگاه توست...
...............................................................

درد دارد وقتی چیزی را کسر میکنی که...

                       با تمام وجودت جمع زده ای!!!
...............................................................

در نبودت با سایه ام به جای تو حرف میزنم...

امروز که هوا ابریست تنهای تنهایم!!!
...............................................................

ماهیگیر دلش سوخت...

این بار ماهی بود که از تنهایی 

                                  قلاب را رها نمیکرد!!!
................................................................

دلم میخواهد بخوابم همچون ماهی حوضمان...

که چند روزیست روی آب خوابیده است!!!
...............................................................

مهم نیست چقدر طول بکشد...

عشق واقعی همیشه ارزش انتظار را دارد!!!
...............................................................

مجنون به نصیحت دلم آمده است...

بنگر در نبودنت به کجا رسیده دیوانگی ام!!!
................................................................



دل نوشت:

واما نیم شبی من خواهم رفت...

از دنیایی که مال من نیست...

از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند...

وتو آنگاه خواهی دانست 

خون سبز من!!

خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالیست...

وتو آنگاه خواهی دانست

پرنده کوچک قفس خالی و منتظر من!!

خواهی دانست که تنها مانده ای با روح خودت...

وبی کسی خودت را دردناکتر خواهی چشید

         زیر دندان غمت...

               غمی که من می برم...

                      غمی که من میکشم...!!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:جمعه 7 تیر 1392-11:38 ب.ظ

درد دل...

نمیدونم چطوری شد همه کسم...


همه وجودم یکباره تمنای بودنش را میکرد...

نه اشتباه نمیکنم...

واقعا به معنای واقعی عاشق شدم...

از همان عاشق شدن هایی که فقط تو کتابا

 تا حالا ازش شنیده بودم

نه من پیشنهاد دادم نه اون...

یه حس عجیبی بینمون بوجود اومد

نمیدونم چه حسی ولی هرچی بود یه حس خوب بود

حسی که قابل توصیف نیست

حرفی نزدم و بهش نگفتم

گفتم شاید عشق نباشه

ولی نه خودش بود

با مرور زمان علاقم بهش بیشتر و بیشتر و بیشتر شد

تا حدی که شده بود جزیی از زندگیم

شده بود نفسم...روحو...روانم

نمیتونستم دوریشو تحمل کنم

اونم همین حالتو داشت

بهش گفتم...حسمو گفتم

دیدم اونم همین حس منو داره

نذاشتم کسی بفهمه

باهاش در ارتباط بودم

خیلی دوستش دارم خیلیییییییی

از همونهایی که اگه تا دم در هم بره

 دلم واسش تنگ میشه

دانشجو بود تو شهر ما...

حالا درسش تموم شده و رفته...

خیلی ازم دورشده و نمیتونم ببینمش...

دارم دیوونه میشم از نبودش

اما هنوز عاشقشم و دوستش دارم

اونم همینطور...

جریان به حدی جدیه که از وقتی رفته نه خواب دارم 

نه خوراک...نه شب و نه روز

نمیدونم واستون پیش اومده یا نه ولی قلبم بیقراره 

فقط وفقط اونه که میتونه آرامم کنه...

دل و به دریا زدم و به خانوادم گفتم

گفتم عاشقشم و تنها بااونه که خوشبخت میشم

فقط و فقط او...

ولی متاسفانه خانوادم مخالفت میکنن...

البته بگم چند باری خانوادم دیدنش

چون دوست خواهرمه...

ازش خیلی خوششون اومده بود

مخالفن چون هم دین نیستیم...

میگن به ما نمیخوره...

از همون دلایل بی منطق و تبعیت بی چون و چرا...

خودشون هم میدونن که دارن اشتباه میکنن 

ولی نمیتونن قبول کنن

حرف حرف خودشونه...

ولی من قبول نمیکنم و واقعا میخوامش

میخوام برم خواستگاریش...

خودم تنها...

حالم از هرچی دین و مذهبه بهم میخوره...

دینی که قرار بوده وسیله سعادت و خوشبختی باشه

حالا شده وسیله بدبختی من...

دینی که دارن برداشت اشتباه ازش میکنن

بریدم بخدا...

قدرت تمرکز ندارم...

فکرم خیلی مشغوله...

چندبار فکر خودکشی بسرم زده

ولی منصرف شدم...

خودکشی کار آدمای ضعیف النفسه

خیلی دوستش دارم و نمیخوام از دستش بدم...

از همون آدمهایی که فرشتن و همه

 آرزوشونه یکیشو داشته باشن

حالا که من دارم نمیذارن بهش برسم

یک عمری یادم دادن که مهربان باشم

 و عاشق شوم و دوست بدارم

حالا که با تمام وجود عاشقشم و دوستش دارم 

میگن فراموشش کن...

اینه رسمش واقعا...

از زندگی خسته شدم



تورو خدا کمکم کنیم

بگین چکار کنم...

نه میخوام خانوادم ناراحت بشن و از دستشون بدم

نه میخوام اونو از دستش بدم



دل نوشت: عشقم،نفسم،از همین جا میگم 

               خیلی دوستت دارم و عاشقتم 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:جمعه 24 خرداد 1392-02:41 ب.ظ

تجسم کن!!!

تجسم کن کنارت باشد...


شب قبل از خواب نگاهش کنی

تا مطمئن شوی که هست...که میماند...

صبح که بیدار شوی هم هنوز هست!!

که خواب نیست!که حقیقت دارد بودنش!!

فکرش را بکن:

  نگرانیت را بفهمد...

            نگاهت کند...

                  ببوسدت...
 
                     نزدیکتر شود...

          طوری که نفسش صورتت را گرم کند...

   بگوید:

     بخواب عروسکم...

            بخواب نفسم...

     من تا همیشه کنارتم...

         بخواب که فردا خیلی کار داریم...

        واین یعنی زندگی...
 
                          خود زندگی!!!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:جمعه 24 خرداد 1392-11:56 ق.ظ

جملات زیبا...

دلم آغوش نامحرمی را میخواهد که


شرعی بودنش را تنها خدا میداندومن!!!!



                ..................................................


عاشق که میشوی همه چیز بی علت میشود...

وتمام دنیا علت میشود تا عشق را از تو بگیرد!!!


        ..................................................

در عجبم از کار خدا!!!!

تورا آفریدوانتظار یکتاپرستی دارد از من.....

       
       ..................................................

اگر بخوای من،منی بشم که تو میگی

پس دیگه من،من نیستم!!!!


       ..............................................


این دین ساده من است!!!

نیازی به مرجع تقلید ندارد...

نیازی به فلسفه های بغرنج ندارد...

دین من عقل من است و مرجع آن:

                                       مهربانی است!!!  



         .................................................


گفتی فاصله...

فاصله ای نیست...

دیگر حتی منی نمانده تا فاصله ای ایجاد کند...

این همه تویی که عشق را به رقص

سربازار فرا میخوانی!!!

فاصله ای نمانده...

من درتو گم شده ام!!!

                فقط پیدایم کن...


         ...............................................


هزاربار میبوسمت تا ابدیت...

          نه !!!!

سخنم را فهم نکردی...

     در هردم...

       در هر نفس...

    هزاران بار تا بینهایت...

بوسه بر لبهایت میزنم...

   بی لحظه ای تفکر و تامل...

      بر لبهایت که چون سیب سرخ حوا

     وسوسه میکند آدم شوریده حال جانم را!!!


         ..................................................


بگذار دل همسایه ها شور بزند...

که مدتهاست کسی به این خانه 

رفت و آمد نکرده است...

بگذار متروکه شود یادمان در خاطر دیگران!!

دنیای من وسعت آغوش توست...

                       آنرا تنگ تر کن!!!






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:دوشنبه 13 خرداد 1392-01:55 ب.ظ

تقدیم به همه زنهای دنیا...

گاهی دلت از زنانگی میگیرد...


میخواهی کودت باشی...

دختر بچه ای که به هر بهانه ای...

به آغوشی پناه میبرد...

و آسوده اشک میریزد...

           زن که باشی باید:

               بغضهای زیادی را بی صدا دفن کنی!!!!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:جمعه 13 اردیبهشت 1392-02:40 ب.ظ

عشق چیست؟؟؟؟

عشق چیست؟ …


مادر گفت عشق یعنی فرزند.

پدر گفت عشق یعنی همسر.

دخترک گفت عشق یعنی عروسک.

معلم گفت عشق یعنی بچه ها.

خسرو گفت عشق یعنی شیرین.

شیرین گفت عشق یعنی خسرو.

فرهاد گفت: …. ؟

فرهاد هیچ هم نگفت.

فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشمانی بارانی.


 میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد!‌ میخواست


 شکایت کند اما نکرد. نفسش دیگر بالا نمی آمد!!!


 سرش را پایین آورد و رفت! هر چند که باران


 نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند! ولی او نایستاد.


 سکوت کرد و فقط رفت. چون میدانست او نباید بماند.


 و عشق معنا شد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:جمعه 30 فروردین 1392-08:24 ب.ظ

حقیقت...

حقیقت انسان به آنچه اظهار میدارد نیست...


بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزیست که

از اظهار آن عاجز است!!!

بنابراین:

اگر خواستی اورا بشناسی نه به گفته هایش

بلکه به ناگفته هایش گوش کن...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:سه شنبه 15 اسفند 1391-08:23 ب.ظ

آدمها...

آدمها باعث میشن از یه سری رفتارهای قشنگ دست بکشی...

از داشتن یه سری رفتارهای قشنگ ناراحت باشی...

با یه سری از احساسات قشنگ بجنگی...

از یه سری از فکرهای قشنگ پشیمون بشی...

آدمها باعث میشن که خودتو مجبور کنی دنبال

 حس های قشنگ نری...

اونقدر از حس های قشنگ ناراحت بشی که بخوای نباشن..

که از بین ببریشون...

اونوقت همون آدمها یهو میان میگن:

پس کو اون حس ها و فکرها و حرفهای قشنگ؟؟؟

امان از دست این آدمها...!

                                امان..........



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:جمعه 24 آذر 1391-10:22 ب.ظ

یک داستان کوتاه...


   كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌


 خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌


 گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر 


با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ 


و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ 


بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در 


جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ 


درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌


 لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت:


 اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ 


را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌


 سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ،


 هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید.


 خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌


 جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. 


درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.


 زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر


 درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.


درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری،


 مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم،


 شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.


 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری،


   همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی،


 در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود،


 جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا 


هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت.


 دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌


 از حیرت‌ درخشید و گفت:


 هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! 


درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌


 خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.



عرفان نوشت:


                  از ره غفلت به گدایی رسی

              

                  ور به خود آیی،به خدایی رسی

 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1391-08:29 ب.ظ

دوروز مانده به پایان جهان...

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ


 زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها


 دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان


شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت


 تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.


داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید!(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد!

این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:...


بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!


 تنها یک روز دیگر باقی است. 


بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!


لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز...


 با یک روز چه کاری می‌توان کرد...؟


فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن


 را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است


 و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به 


کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در


 دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن!


او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی


 دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند!


 می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از 


لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت:


 وقتی فرداییندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای


 دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.


آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش


 پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد


 که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، 


می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را 


مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما...


 اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفشدوزکی


 را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و


 به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و


 برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.


او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و 


لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و 


عبور کرد و تمام شد!


او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در


 تقویم خدا نوشتند:


 او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.



دل نوشت:شما چند روزتون مونده؟؟؟


              بیایید از همین الان زندگی کنیم...      





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:یکشنبه 14 آبان 1391-08:55 ب.ظ

آموخته ام که...

آموختم که


         بهترین کلاس دنیا محضر بزرگ ترهاست


آموختم که

     وقتی سعی می کنی عملی را تلافی کنی و حسابت

         

    را تصفیه کنیتنها به او اجازه می دهی بیشترتو را برنجاند


آموختم که

      هیچ کسی کامل نیست ، مگر این که عاشق او شوی


آموختم که

       هر چه زمان کمتری داشته باشمکارهای بیشتری


       انجام می دهم


آموختم که

        اگر کسی بگوید روز مرا ساخته ای،روز مرا ساخته است


آموختم که

        اگر به هیچ طریقی قادر نیستمکمک کنم ، برای


                او دعا کنم


آموختم که

       هر چه آدمی نسبت به جبر زمانه اش جدی باشد

      اما همیشه به دوستی نیاز داردکه بتواند بدون تکلف


      و ساده لوحانهبا او برخورد کند


آموختم که

      گاهی اوقات همه آن چیزی که انسان نیاز دارد

      دستی برای گرفتن و قلبی برایدرک شدن است


آموختم که

       باید شکر گذار باشیم کهخداوند هر آنچه را


       از او خواستیم به ما نداده است

آموختم که

      زیر ظاهر سر سخت هر انسانیفردی نهفته که


      خواهان تمجید ودوست داشتن است


آموختم که

       زندگی سخت است ، ولی من سخت ترم

آموختم که

      وقتی در بندر غم لنگر می گیریشادی در جای 


     دیگر شناور است


آموختم که

      همه خواهان آنند که در اوج قله زندگی کنند

     اما همه شادی هاو پیشرفت ها زمانی رخ می دهد


     که در حال صعود به آن هستی

آموختم که

      پند دهی فقط در دو برهه از زمانجایز است


     زمانی که از تو خواسته می شودو هنگامی که


     خطر زندگی کسی راتهدید می کند





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:یکشنبه 14 آبان 1391-08:37 ب.ظ

شیخ بهایی...

همه روز روزه بودن،همه شب نماز کردن


همه ساله حج نمودن،سفر حجاز کردن

از مدینه تا به کعبه،سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک ، به وظیفه باز کردن

ز ملاهی و مناهی، همه اهتراز کردن


شب جمعه ها نخفتن،با خدای راز گفتن

زوجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

بخدا هیچ یک را،ثمر آنقدر نباشد

که بروی نا امیدی،در بسته باز کردن...


دل نوشت:

دلخوش از آنیم که حج میرویم

غافل از آنیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم

او که همین جاست کجا میرویم؟؟؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:چهارشنبه 19 مهر 1391-12:00 ق.ظ

...ترین کلمه!!!

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن

پر معنی ترین کلمه" ما" است... آن را بکار ببند

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است... از بین ببرش

سرکش ترین کلمه "هوس" است... با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه" من" است... از آن حذر کن

ناپایدارترین کلمه "خشم" است... آن را فرو ببر

بازدارنده ترین کلمه "ترس" است... با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار" است... به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه "طمع" است... آن را بکش

سازنده ترین کلمه "صبر" است... برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است... آن را نخور

تواناترین کلمه "دانش" است... آن را فراگیر

محکم ترین کلمه "پشتکار" است... آن را داشته باش

سمی ترین کلمه "غرور" است... بشکنش

سست ترین کلمه "شانس" است... به امید آن نباش

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است... مراقب آن باش

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است... از آن سوءاستفاده نکن

زیباترین کلمه "راستی" است... با آن روراست باش

زشت ترین کلمه "دورویی" است... یک رنگ باش

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است... دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است... برایش ارزش قائل شو

آرام ترین کلمه "آرامش" است... به آن برس

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است... حواست را جمع کن

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است... وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است... مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه "نادانی" است... آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است... آن را نادیده بگیر

صبورترین کلمه "انتظار" است... منتظرش باش

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:پنجشنبه 30 شهریور 1391-09:59 ب.ظ

دوستت دارم را...

دوستت دارم را 


من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

     این گل سرخ من است

           دامنی پرکن از این گل

                 که دهی هدیه به خلق

                       که بری خانه دشمن

                              که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

     تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو

            این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

                   نه به یک بار که  صد بار بگو

دوستم داری را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-09:03 ب.ظ

میخوام حرف بزنم...

سلام به  همه


آره خودمم...خود خودم

قرار بود برم و دور از انظار دیگران...

در نا کجا آباد کوله بار غم و تنهاییهامو جا بذارم 

و برگردم

رفتم...اونقدر که خودمم داشتم گم میشدم...

یه جای خیلی قدیمی و قلعه مانند رو پیدا کردم

خیلی راه رفتم...از کوه بالا رفتم...

دیگه راهی وجود نداشت که برم پس 

کولمو که خیلی هم سنگین بودجا گذاشتم و اومدم...

احساس خوبی داشتم

فکر کردم که دیگه همه چی تموم شده به همین 

راحتی...

احساس سبکی میکردم

ولی ته دلم یه حس بدی داشتم...

نمیدونم چرا؟؟؟؟

ولی وقتی رسیدم خونه دلیلیشو فهمیدم...

آره قبل از خودم رسیده بود و منتظرم بود...

بهم گفت تا کی میخوای ازم فرار کنی؟؟؟

هر جا بری باهاتم...

راستشو بخواین دیگه خسته شدم!!!

نه اشتباه نکن...

الان میگم!!

راستش دیگه خسته شدم از گله و گلایه کردن

حالا که خوب فکرشو میکنم میبینم که اینا همش

بی دلیل نیست...

فکر میکنم اینا همش یه جور امتحانه

امتحان واسه من که ببینه میتونم باهاش کنار بیام یا 

نه...

تصمیمو گرفتم...

دیگه نمیخوام از غم و تنهایی و...خیلی چیزای بد 

دیگه بگم...

البته هنوز خیلی غمگینم و دلشکسته

ولی میخوام خودمو گول بزنم...

میخوام ادای آدمای بی درد و غمو در بیارم...

شاید از این سردر گمی بیام بیرون...

عرفان میخواد عوض بشه

به خودم گفتم که من میتونم

و چون به خودم اعتماد کامل دارم پس باید بتونم!!!

و صد البته نیازمند کمک و راهنمایی های شما 

دوستان عزیز و گل

میدونم که تنهام نمیذارین...

اینم بگم که خیلی سخت بود تا این تصمیمو گرفتم

دروغ چرا بگم 

حقیقتش یه حس خوبی داره بهم دست میده

فکر کنم داره یواش یواش اثر میکنه


من این روزا یه حال دیگه ای دارم

همیشه هیچوقت اینطور نبودم

همیشه نیمه خالی رو میدیدم

به فکر نیمه های پر نبودم


دل نوشت: عاشق این شعر ابی هستم





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:دوشنبه 13 شهریور 1391-10:45 ب.ظ

تعطیل...

سلام به همه دوستان:


یه چند روزی نیستم،میخوام کوله تنهاییمو ببرم یک 

جایی پهن کنم...

شایدم یه جایی بتونم جاش بذارم...

ولی نمیشه

هرجابرم باز پیدام میکنه و میاد دنبالم

ولی دعا کنین بشه و بتونم...

همتونو دوست دارم و به خدا میسپارمتون



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:دوشنبه 13 شهریور 1391-10:42 ب.ظ

یاد گرفته ام که...

یاد گرفته ام که:

1- با "احمق" بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه

ی خویش خوشبخت زندگی کند.

2- با "وقیح" جدل نکنم، چون چیزی برای از دست

دادن ندارد و روحم را تباه می سازد.

3- از "حسود" دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به

او تقدیم کنم، باز هم از من بیزار خواهد بود.

4- "تنهایی" را به بودن در جمعی که به آن تعلق 

ندارم ترجیح دهم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:دوشنبه 13 شهریور 1391-10:16 ب.ظ

داستان هشتم...

می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می


کرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای 

مداوای چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را 

بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان 

زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و

شناخته شده می بیند. وی به راهب مراجعه می 

کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که

مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. وی 

پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین

خود دستور می دهد با خرید بشکه های رنگ سبز 

تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند. همین طور تمام 

اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند.

پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده

و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ

سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش 

هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای 

تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.

راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد می

شود متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده

و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و

وقتی به محضر بیمارش می رسد از او می پرسد آیا 

چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر

کرده و می گوید: "بله، اما این گران ترین مداوایی 

بود که تاکنون داشته ام." مرد راهب با تعجب به

بیمارش می گوید بالعکس! این ارزانترین نسخه ای 

بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم 

دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز

خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. 

برای این کار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه

با تغییر چشم اندازت می توانی دنیا را به کام خود 

درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر 

چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش می باشد.


          آسان بیندیش راحت زندگی کن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:دوشنبه 13 شهریور 1391-10:12 ب.ظ

به سلامتی همه پدرهای عزیز...

به سلامتی پدری که "نمی توانم" را در چشمانش


زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم...

به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید، اما 

واسه خیلی ها پدری کرد

به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف می پوشه 

می ره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش، اما

بچه اش خجالت می کشه به دوستاش بگه این 

پدرمه...

سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچه اش

تقسیم می کنه، اما غصه شو با سیگارش...

به سلامتی پدری که کفِ تموم شهر رو جارو می زنه

که زن و بچه اش کف خونه کسی رو جارو نزنن...

همیشه مادر را به مداد تشبیه می کردم، که با هر 

بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر می شود…

ولی پدر یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر 

ابهتش را همیشه حفظ می کند، خم به ابرو نمی

آورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست. فقط هیچ 

کس نمی بیند و نمی داند که چه قدر دیگر می تواند

بنویسد…

پدرم هر وقت می گفت "درست می شود"، تمام

نگرانی هایم به یک باره رنگ می باخت...

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر

از او به خانه بر می گردد.

- وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و می

بینی چه قدر آهسته می ره، می فهمی پیر شده!

- وقتی داره صورتش رو اصلاح می کنه و دستش

می لرزه ، می فهمی پیر شده! 

- وقتی بعد غذا یه مشت دارو می خوره، می فهمی

چه قدر درد - داره اما هیچ چی نمی گه!

- و وقتی می فهمی نصف موهای سفیدش به خاطر

غصه های تو هستش، دلت می خواد بمیری...

دل نوشت: پدر عزیزم عاشقتم از ته دل!!!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:دوشنبه 13 شهریور 1391-09:44 ب.ظ

داستان هفتم...

زن و مردی روی نیمکت پارکی نشسته بودند و به 

کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو

به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز 

دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است. مرد در

جواب گفت: چه پسر زیبایی! و در ادامه گفت او هم 

پسر من است و به پسری که تاب بازی می کرد

اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: 

سامی! وقت رفتن است.

سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با 

خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه. باشه؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به 

صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره 

فرزندش را صدا زد: سامی دیر می شود برویم. ولی

سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه... این دفعه قول می 

دهم.

مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و 

گفت: شما آدم خونسردی هستید، ولی فکر نمی

کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟

مرد جواب داد: دو سال پیش یک راننده مست پسر

بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت. 

من هیچ گاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم و

همیشه به خاطر این موضوع غصه می خورم . ولی 

حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار

نکنم. سامی فکر می کند که 5 دقیقه بیش تر برای 

بازی کردن وقت دارد، ولی حقیقت آن است که من 5 

دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او

را ببینم. 5 دقیقه ای که دیگر هرگز نمی توانم بودن 

در کنار تام ِ از دست رفته ام را تجربه کنم.

بعضی وقتها آدم قدر داشته ها رو خیلی دیر متوجه 

می شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار 

عزیزان و خانواده، می تونه به خاطره ای فراموش 

نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آن قدر خودمون رو 

درگیر مسا ئل روزمره می کنیم که واقعا ً وقت، انرژی،

فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. 

روزها و لحظاتی رو که دیگه امکان بازگردوندنش رو

نداریم.

ضرر نمی کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و

پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار 

خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای

که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار 

لذت بخش دیگه.

قدر عزیزانتون رو بدونید. همیشه می شه دوست 

پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت

بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما 

نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما 

نباشه...


جمله روز: هیچ وقت به گمان این که وقت دارید

ننشینید، زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت 

کم و کوتاه است. (فرانکلین)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1391-11:50 ق.ظ

زندگی را نخواهیم فهمید اگر...

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ

دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی 

خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو 

رفته است؟


زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا

دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب 

تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در

گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه

ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی 

از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را

رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک 

آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک

سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و 

کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی

سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که 

برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم

فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما 

خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در

عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را 

ازدست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و

فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط 

به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق 

نبوده‌ایم.


فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به

در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان 

است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در 

بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر

کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها 

در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که

در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان 

کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که 

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را

امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید 

قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و

دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده 

می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود

بیشتر آشنا می‌شویم.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1391-11:36 ق.ظ

داستان ششم...

طرز نگاه به زندگی 

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو 

مونده بود، با خودش گفت: "هییم! مثل این که امروز

موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی 

داشت!

فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو روی سرش

مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز می کنم" این 

کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت!


پس فردای اون روز تنها یک تار مو روی سرش بود 

"اوکی، امروز دم اسبی می بندم" همین کار رو کرد و

خیلی بهش میومد!

روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود! فریاد 

زد: ایول! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!


همه چیز به نگاه تو بر می گرده! می تونی از زندگی 

لذت ببری یا ازش ناامید بشی...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1391-11:29 ق.ظ

داستان پنجم...

مورچه عاشق


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید


که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از 

او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می 

شوی؟ 

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را

جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به 

عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته 

باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت 

سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه

خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو 

به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که 

در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می

آورد...


تمام سعی مان را بکنیم،

پیامبری همیشه در همین نزدیکیست



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:جمعه 13 مرداد 1391-11:24 ب.ظ

دلتنگی...

به پیشنهاد دوست عزیز و خوبم ((نسیم)) جان


میخوام از دلتنگی هام بگم

از حرفهایی که به دلیل نداشتن مخاطبی خاص

هرگز سر به ابتذال گفتن بر نیاوردن

از دلی که صادقانه عاشق شد ولی.....

ناجوانمردانه شکست و خورد شد....

ازدلی که پاک بود ولی....
           
                   دیگه نیست!!!

چون دیگه به هیچ چیز نمیتونم اعتماد کنم

میخوام گله کنم از خ د ا...

که چرا؟؟؟

چرا سزای پاک بودن بیشتر توسری خوردنه؟؟؟

چرا اگه پاک باشی بیشتر کلاه سرت میذارن 

و ازت سوء استفاده میکنن!!!

بهت دروغ میگن؟؟؟

چرا؟؟ وهزاران چراهای بی جواب دیگر!!!

قابل توجه اون کسی که هرگز این مطلبو نمیخونه

خیلی دوستت داشتم اما همه چیزو خراب کردی

همه چیزمو ازم گرفتی حتی

                                  خودمو...
                  
حتی به خودت اجازه ندادی به حرفام گوش بدی

اما دیگه مهم نیست

دیگه هیچی برام مهم نیست حتی
                          
                                         تو!!!

نمیدونم چرا دوره خیلی بدی شده

همه شدن گرگ میش نما

میان...باورشون میکنی....خودتو وقفشون میکنی

از هیچی کم نمیذاری براشون حتی بیشتر از توانت

یکدفعه تا به خودت میای میبینی به همه چیز فکر 

میکنن به غیز از تو...

با هر کسی هستن بجز تو...

من که هر چه فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم

اگه کسی دلیلشو میدونه لطفا بگه

بخدا خیلی پاک بودم اما نمیدونم چرا این همه بد 

وقتی خودمو مرور میکنم از خودم بدم میاد

میخوام قید همه چیرو بزنم

میخوام مثل قبل پاک بشم

((من این روزا یه حال دیگه ای دارم))

میخوام باز بشینم و با خدای خودم خلوت کنم

خدایی که فقط مال خودمه

خدایی که باهاش همیشه درد و دل میکنم... ازش 

گله میکنم...خدایی که همیشه هوامو داشته

اگه اون نبود الان منم نبودم

از خیلی وقت پیش مفهوم دوست داشتنو فهمیدم

خیلی زودتر از وقتش

همیشه دنبال کسی بودم که درکم کنه...منو 

بفهمه...سنگ صبورم باشه نه مایه عذاب

اما نشد که نشد...

هرکس که می اومد فقط به منافع خودش فکر میکرد

فقط به فکر خودش بود نه من

من معتقدم کسی که یک رابطه رو شروع میکنه باید 

عوارضشو هم بده...

باید تاوان تنها نبودنشو هم بده

من هم دادم خیلی هم دادم

فقط و فقط برای دلم نه برای اینکه طرف ارزششو 

داشته نه...

ولی متاسفانه خودشونو فروختن به مال دنیا

یعنی دلیل روابطشون فقط پول بود نه مرام.. نه 

صداقت... نه انسانیت و انسان بودن...

یک جا یک نوشته خیلی قشنگ خوندم که خیلی با 

معنی بود:

((عشق یعنی کارت شارژ))

بخدا باور کنین که حقیقته 

99 درصد دوستت دارم های امروزی فقط واسه پول و 

کارت شارژه

شارژشو تو میدی ولی با یکی دیگه البته صدتای 

دیگه حرف میزنه...

البته قصد توهین به کسی رو ندارم

و در کنار این همه دروغ و ریا شاهد آدمها و عشق 

هایی هستیم که منشا آسمانی دارن

به تمام معنا عاشق هم هستن و خوشبخت

باور کن که دلم خیلی گرفته...

از خودم...
       
    از تو....
            
    از دنیا و آدماش....
                     
        از خدا...........
             
  البته از خدای خودم نه خدای شما....


حرفام خیلی زیاده

نمیخوام اذیتتون کنم

مجبور هم نیستین  دلتنگیام رو بخونین

فقط خواستم سبک بشم

بازم میگم و مینویسم

اونقدر که دیگه دلم تنگ نباشه که دلتنگی داشته 

باشه

پس تا اون موقع مجبورین که تحملم کنین البته اگه 

دوست دارین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :عرفان
تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1391-12:04 ق.ظ

زرتشت...

چنین گفت زرتشت:

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟

گفت: چهار اصل:

1- دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم

2- دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم

3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد 

پس تلاش کردم


4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم


عاشق عاشقی باش ودوست داشتن را دوست 

بدار...

از تنفر متنفر باش وبه مهربانی مهر بورز...

با آشتی،آشتی کن واز جدایی جدا باش...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4