تبلیغات
حرفهایی ازجنس نگفتن - داستان پنجم...

تقدیم به آنکس که آفتاب مهرش از آستان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد...


نویسنده :عرفان
تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1391-11:29 ق.ظ

داستان پنجم...

مورچه عاشق


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید


که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از 

او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می 

شوی؟ 

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را

جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به 

عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته 

باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت 

سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه

خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو 

به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که 

در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می

آورد...


تمام سعی مان را بکنیم،

پیامبری همیشه در همین نزدیکیست



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


choc
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 09:58 ق.ظ
Hi colleagues, how is everything, and what you would like to say on the topic
of this paragraph, in my view its actually amazing in support
of me.
ماهان
شنبه 24 فروردین 1392 03:47 ب.ظ
سلام خبری ازت نیست چرا به ما سر نمی زنی آپپپپپپپپپپپپپم بیای هان راستی آدرس جدیدم لینک کن www.funcollection.niloblog.comبا نام کلکسیون شادیها 2
پاسخ عرفان : سلام
ببخش
حتما میام
مهرگان
چهارشنبه 1 شهریور 1391 09:47 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
پاسخ عرفان : ممنونم
sara
یکشنبه 29 مرداد 1391 12:23 ب.ظ
vaghan ghashang bod.
پاسخ عرفان : چشات قشنگ میبینه
مهسا
پنجشنبه 26 مرداد 1391 07:14 ب.ظ
مورچه ام نشدیم یکی انقد عاشقمون بشــــــــــــــه
پاسخ عرفان : آره والا...
pegman
چهارشنبه 25 مرداد 1391 04:50 ب.ظ
شاید دل من عروسکی از چوب است مثل قصـــــه ی پینوکیــو محبوب است اما چه دماغـــــــــــی داره این بیچاره از بس که نوشته: حال من هم خوب است !!!!
پاسخ عرفان : میگویم خوب هستم ولی تو باور نکن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر